تبليغاتX


www.irLearn.com

ما مثل هيچکس
مينويسم همه ی هق هق تنهايی رو، تا تو از هيچ به آرامش دريا برسی...

 

بيم آن نداشتم که روزی آسمان ترا از من بگيرد

بيم آن داشتم که تو روزی خود را از من بگيری

بيم آن داشتم که شب در وجود تو طوفان کند

خورشيد مهر ترا پنهان کند

و درخت اميدی را که من در تو کاشتم بر اندازد

 

من ميترسيدم و تو خود را از من گرفتی!!!!

 

باز هم يک صفحه باز سفيد جلوی روم که بی صبرانه اصرار ميکند سياهش کنم.باز هم خاطره هايی که گستاخانه  مجبورم ميکنند به تو فکر کنم.باز هم روز هايی که بی اراده من و تو بی سلامی ميآيند و بی بدرودی ميروند.باز هم منو يک دنيا آرزوی کمرنگ. باز هم من و ياد تو و خيال تو، باز هم حرفهای هميشگی، ماه و زمين و خورشيد و ستاره ها و در آخر باز هم زندگی!!!
 
زندگی! زندگی من بی تو و تو بی من.ولی واقعاً چه فرقی ميکند با هم باشيم يا نباشيم.نگاه کن آب از آب تکان نخورده.نگاه کن هنوز آدمها عاشق ميشوند، نگاه کن هنوز هنوز همه چيز همانطوری که بوده هست.يک روز فکر ميکرديم دنيا دگرگون ميشه.ولی نگاه کن دنيا ذره اي از جای خودش تکان نخورده.
اين حرفها و گفتن اين چيز ها چه فرقی به حال من ميکند. اصلأ نميخواهم هم فرقی بکند.
موضوع اصلی اينجاست که من خودم نميخواهم اون خاطره ها از بين بره.هرچند که ديگه حالا نه حرفها و گريه ها من دينی به گردن تو دارند نه تو چيزی بدهکار دلتنگی های منی!
هرچند ديگه برای ريختن اشکی و گفتن حرفی خيلی دير شده.ولی هنوزم که هنوزه از ديدنت توی خيابان خيس خوابهايم خوشحال ميشم.
هنوز هم ياد تو عادت زندگی من است.هنوز هم سکوت کردن و حرف دل را توی سينه کشتن رسم من است.
ولی خودت هم خوب ميدانی که سکوت من نشانه اين نيست که هيچ حرفی برای گفتن ندارم بلکه دليلش اينه که هيچوقت گوشی برای شنيدن نداشتم.
يادته هميشه بهم ميگفتی اندازه دنيا دوستم داری، بعد هم ازم ميپرسيدی تو چی؟ دوستم داری؟و من مثل هميشه سکوت ميکردم
دلم ميخواست در مقابل دوستت دارم گفتنهات سکوت کنم.ولی تو نميذاشتی و هيچوقت هم نفهميدی وقتی بهت نميگم دوستت دارم يعنی خيلی دوستت دارم.
روزی که گفتی فراموشت کنم، روزی که بی رحمانه شيشه دلم را شکستی و گفتی برم دنبال يکی ديگه بگردم يادته؟نميدانم چه فکری کردی که اين حرف را زدی. تو از خودت و کارهايت خسته شدی و من را، آرزوهام را، همه و همه را با گفتن يک جمله شکستی.
فکر ميکردم راست ميگی و فراموش کردن تو به راحتی کلمه هايی است که از دهنت بيرون ميآد،فکر کردم شايد واقعاً به قول تو اگر سرم به کارم خودم گرم باشه تا چند روز ديگر حتماً از ياد ميبرمت.ولی الان دو ماه گذشته و من هنوز به ياد تو و خاطره هامون مينويسم. هرچند نميخواهم اون خاطره ها دوباره تکرار بشوند.. من ميترسم از اهمه چيز هايی که يک جوری قشنگ و دلپذير هستند ميترسم چون ميدانم و يقين دارم که دوام چندانی ندارند!
عشق را با تو تجربه کرده بودم ولی يک جای کار ايراد داشت که امروز اينچنين به زمين ميخورم و راحت به اسم هر چه عشق است تف مياندازم که اينچنين مغلوب و دلشکسته ام ميکند.
نوشته شده توسط ندا оя ساعت 8:28 PM | لینک≤  | 

 

کاش آن لحظه که تقديم تو شد هستی من

ميسپردم که مواظب باشی

جنس اين جام بلور است

پر از عشق و غرور

 

و من باز هم برگشتم، و همچنان برای تو مينويسم.برای تويی که هيچوقت معنی واقعی کلمه ها و جمله های در هم و بر هم منو نفهميدی و بعد از اين هم نخواهی فهميد.

باز هم آمدم تا يک مشت حرف و نقطه و سر کج را به اجبار کنار هم بنشانم تا با اصرار من حرفهای نگفته و خفه شده توی سينه ام را بيرون بريزند و من با اين بازی کلمه ها و حرفها سعی کنم خيلی چيز ها را بهت بگم.

نميدانم اين اصلاً اين حرفها چه مفهومی برات دارند.شايد گاهی اوقات قشنگ و شيرين و دلنشين و گاهی هم بد و زننده و يا به قول تو ناحق.

همسفر قديمی ميبينی روز های بی تو بودن هم مثل روز های با تو بودن چه زود ميگذرند!

شايد ديروز فکر ميکردم دليل سرعت زمان اين است که به بی تو بودن برسم، ولی حالا نميدانم زمان با کدام بهانه قابل باور اينقدر برای رفتن عجله دارد!

بی بهانه ياد گذشته ها ميکنم و احساس بغضی زننده و رنج آور که شايد بر حسب عادت همه آدمها که وقتی ياد گذشته ميکنن آزارشون ميده ، کنج گلوی من هم جا خوش ميکند.

روز های خوب کنار هم بودن و روز های بد کنار هم بودن ولی با هم نبودن!

از آن روز ها تا امروز فاصله زيادی نيست ولی انگار سالها ميگذرد.

تو ميگی من مقصرم من هم قبول کردم هميشه هم قبول داشتم ولی حالا با نبودنم ميخواهم همه بدی ها را جبران کنم.ميخواهم يک خط سياه روی همه خاطره های بد بکشم.

به من نگو بی معرفت !چون اگه بودم باز هم مثل هميشه بر ميگشتم و از اول همه چيز شروع ميشد.

نميخواهم ديگر دعوا کنيم، نميخواهم ديگر ازت بدم بياد، نميخواهم از دستت ناراحت بشم،ميخواهم هميشه دوستت داشته باشم همين.برای همين ميرم که هميشه دوستت داشته باشم.

 

با خود عهدی داشتم 

پيمان بسته بودم برای شاديت دلم را هميشه هديه بياورم و هرگز...

امّا حال برای تو خاطری آرام و برای خودم دلی آرام آرزو ميکنم

نوشته شده توسط ندا оя ساعت 9:35 PM | لینک≤  | 

 

این چه رسمیست که تا عاشق هست
 
آسمان هست زمين هست شقايق هم هست
 
زندگي بايد كرد
 
زندگي چيزي نيست جز به هم ساختن ثانيه ها
 
و چه عاشق باشي چه نباشي
 
زمان مي گذرد
 
و خيالش هم نيست
 
و چه بهتر كه نمي گردد باز
 
ياد او هر چه كه بوده است بخير
 
گذرش ميمون باد..................
نوشته شده توسط ندا оя ساعت 9:26 PM | لینک≤  | 

مطمئن باش برو

ضربه ات کاری بود

دل من سخت شکست

و چه زشت به من و سادگی ام خنديدی

به من و عشقی پاک

که پر از ياد تو بود

و به يک قلب يتيم

که خيالم ميگفت: تا ابد مال تو بود

مطمئن باش برو

تو برو تا راحت تکه های دل خود را آرام سر هم بند کنم

 

 

و عشق مرد!

 

به همين راحتی. به راحتی گفتنش.بيچاره عشق وقتی مرد خيلی جوان بود.همش 3 سالش بود.وقتی مرد گريه نکردم.هيچی نگفتم.تو هم گريه نکردی.تو هم هيچی نگفتی.

 

هيچکس از مردنش باخبر نشد. هيچکس سياه پوش نشد. هيچکس به خاطر مردنش گريه نکرد همانطور که هيچکس بخاطر به دنيا آمدنش خوشحال نشد و جشن تولد نگرفت.وقتی مرد آب از آب تکان نخورد.وقتی مرد يک جورايی همه چيز باهاش مرد و تمام شد.

 

چقدر حس ميکنم حرف نگفته برات داشتم که هيچوقت وقت نشد بزنم.وقتی عشقمون مرد درسته جوان بود ولی خيلی بزرگ بود.اینقدر بزرگ که هيچکس بودنش را باور نکرد.

 

 بی معرفت! ما که از با هم بودن دلمون به با هم حرف زدنمان خوش بود و به آن راضی بوديم .آن را هم دريغ کردی ؟عيب ندارد.

 

خيلی سخت بود باور کنم ميری.ولی این کار را کردم و سخت تر از اون این است که بهت بگم حالا که رفتی خدا به همراهت. ديگر برنگرد!

 

ديگر برنگرد چون ديگر چيزی ندارم که به پات بريزم. از دار دنيا يک دل داشتم که هزار بار شکستيش. دلم به همان تکه های شکسته اش هم خوش بود. اميد داشتم با يک بهار ديگر آن ريشه های خشک شده شايد دوباره جون بگيرند.ولی تو همان ريشه خشک شده را هم بيرون کشيدی.حالا ديگر نميخواهم عاشقت باشم چون ديگر نه دلش را دارم نه جرأتش را!

 

ديگر برنگرد چون ديگر ميخواهم داشتنت فقط يک آرزو باشه. فکر ميکنم وقتی من و تو ما نباشيم همديگر را بيشتر دوست داريم. مثل آن وقتهايی که نبوديم.دور بوديم.يادت مياد؟

 

فکر ميکنم يک آرزو تا وقتی يک آرزو است دوست داشتنی است ولی وقتی به حقيقت برسه ديگر داشتن و نداشتنش فرقی ندارد..پس ميخواهم هميشه يک آرزو باشی و يک آرزو بمانی.

 

خيالت راحت خاطره های بد را دور ريختم. تنها چيزی که منو ياد آنها مياندازد جای خالی يک دل گوشه سينه ام است که منو از همه چيز حتی از آرزو خالی ميکند.ولی عيبی ندارد همانطور که با رفتنت کنار آمدم به نبودن دلم هم عادت ميکنم.بهت گفته بودم من خيلی صبورم مگه نه؟ ولی تو هيچوقت باور نکردی.

 

هنوز هم حرفات تو گوشم است. عشقانه ترينهات هميشه سهم من بود.چقدر دلم ميخواست آنها را باور کنم.

 

يادت مياد ازم پرسيدی نميدانی دنيا بالاخره ترا خريد يا دارد ذره ذره ميخرد؟

 

دنيا ترا خيلی وقت پيش خريد وقتی که تو ديگر خودت نبودی. متأسفم ولی آن ديگر هيچوقت ترا به خودت پس نميده.

راستی دختر کوچولوی قصه تو ديگر بزرگ شده.حالا ديگر عقلش بيشتر ميرسد.خليی بيشتر.ديگر ميخواهد هميشه تنها باشه و توی تنهايی خودش به ياد بچگيهايش بيفتد با خاطره آن روز ها زندگی کند و دلخوش باشد

نوشته شده توسط ندا оя ساعت 10:7 PM | لینک≤  | 

عمری گذشت و عشق تو از ياد من نرفت
دل ، همزباني از غم تو خوب تر نداشت
اين درد جانگداز زمن روی برنتافت
وين رنج دلنواز زمن دست برنداشت

تنها و نامراد در اين سال های سخت
من بودم و نوای دل بينوای من
دردا كه بعد از آن همه اميد و اشتياق
دير آشنا دل تو ، نشد آشنای من

از ياد تو كجا بگريزم كه بي گمان
تا وقت مرگ دست ندارد ز دامنم
با چشم دل به چهره خود مي كنم نگاه
كاين صورت مجسم رنج است يا منم ؟

امروز اين تويی كه به ياد گذشته ها
در چشم رنجديده من می كني نگاه
چشم گناهكار تو گويد كه ” آن زمان
نشناختم صفای تورا “ – آه ازين گناه !

امروز اين منم كه پريشان و دردمند
مي سوزم و ز عهد كهن ياد می كنم
فرسوده شانه های پر از داغ و درد را
نالان ز بار عشق تو آزاد مي كنم .

گاهی بخوان ز دفتر شعرم ترانه ای
بنگر كه غم به وادی مرگم كشانده است .
تنها مرا به ” تشنه طوفان “ من مبين
ای بس حديث تلخ كه ناگفته مانده است .

گفتم : ز سرنوشت بينديش و آسمان
گفتی : ” غمين مباش كه آن كور و اين كر است “ !
ديدی كه آسمان كر و سرنوشت كور
صدها هزار مرتبه از ما قوی تر است ؟

چقدر دلم يه خونه تکانی درست و حسابی ميخواهد. يک بشور و بساب حسابی.

ولی نميدانم کی نوبت اين خونه تکانی ميرسد.هيچ جای تقويمم هم چيزی از رسيدن بهار زندگيم ننوشته.

همه روز ها پر است از پاييز و زمستان. اصلاً کی گفته پاييز و زمستان قشنگ است؟ بخدا نيست.

آخه ديدن مردن برگ ها چه لذتی دارد؟ بايد تمام برگ های دلت بميرن و زمين بريزن و زير پای اين و اون له شوند تا بفهمی پاييز قشنگ نيست.

بايد آرزوهات از سرما يخ بزند آن موقع ميفهمی زمستان قشنگ نيست.

روز ها همين طوری ميرن و ميآن بدون اينکه يکی از اونها مال من باشه.

بخدا خيلی سخته توی زندگيت يک روز خوش نداشته باشی. خيلی سخته هر روز که از خواب بيدار ميشی نگران باشی و دلشوره داشته باشی. خيلی سخته زنده باشی ولی زندگی نکنی.خيلی سخته باشی ولی خودت هم ندانی دوست داری باشی يا نه؟خيلی سخته هر روز فقط بشنوی خداحافظ ، خداحافظ ، خداحافظ. خيلی سخته يک عالمه حرف داشته باشی ولی زبان گفتنشون را نداشته باشی. خيلی سخته اين همه خاطره را ببوسی بذاری کنار بعد هم همه را يکجا فراموش کنی. خلی سخته بغض و گريه داشته باشی ولی نخواهی کسی بفهمی. خيلی سخته بخواهی با آب خوردن بغضت و قورت بدی و بکشی ولی يک دفعه اشکت جاری بشود. خيلی سخته مجبور باشی سخت ترين ها را تحمل کنی و بعد هم مجبور باشی فکر کنی يه روز همه چيز درست ميشود. خيلی سخته به خاطر کسی که همه زندگيت است از خودت از زندگيت از همه چيزت مجبور باشی بگذری. خيلی سخته از کسی که همه آرزوت است دور باشی و بدانی بهش رسيدن يک سراب است ولی به روی خودت نياری.

حالا با اين همه سختی هايی که تحمل کردنشان کار من نيست يکی پيدا ميشه ميگه اين سختی کشيدن ها برای اينه که يه اتفاق خوب در انتظارت است.

يکی پيدا ميشه که ميگه برای به دست آوردن چيز خوب بايد خيلی سختی بکشی.

يکی پيدا ميشه که ميگه اين همه سختی ارزش دارد.

يکی پيدا ميشه که ميگه يک روز به اين روز هات ميخندی.

يکی پيدا ميشه که ميگه تحمل کن مگه نميگی عاشقی. همه عشق به رنج کشيدنش است

ولی يکی نيست بگه با چه قدرتی؟ چه جوری؟ به چه اميدی؟

 

اميدوارم بهار زندگيتون هميشه سبز سبز سبز باشه

نوشته شده توسط ندا оя ساعت 10:51 PM | لینک≤  | 

 

چی ميشد اگر آدم ديگه هيچ آرزويی نداشت؟ اگر همه چيز داشت و ديگه هيچی نميخواست؟

چی ميشد اگر گاهی حتی خدا هم وقت استراحت کردن داشت؟ چی ميشد اگر ستاره ها بيشتر حوصله درخشيدن داشتند؟

چی ميشد اگر ماهيها سيراب ميشدند و ديگه اينقدر تشنه آب نبودند؟

چی ميشد اگر تو يک چشم به هم زدن همه چيز عوض ميشد، آنجوری که من ميخواهم آنجوری که تو ميخواهی؟

چی ميشد آدم وقت زياد ميآورد!وقت واسه زندگی کردن،واسه عاشق شدن و عاشق ماندن، واسه دوست داشتن و مهربان بودن.چی ميشد اگه توی يک چشم به هم زدن به آخر قصه نميرسيديم؟

چی ميشد اگر دنيا واقعاً بزرگ بود؟

چی ميشد اگر آسمان اينقدر دور نبود که با هيچ نردبانی نشه به ستاره خودمان برسيم؟کاش اينقدر آسمان نزديک بود که با يک دست دراز کردن ميشد ستاره ها را قلقلک داد، آنوقت همه آسمان يکجا ميخنديديد.

 

فکرش را بکن! اگر جادوگر بد قصه ها برای هميشه ميمرد و آخر کتاب زندگی ما هم مثل همه قصه با جمله (( همه با خوبی و خوشی کنار هم زندگی کردند)) تمام ميشد!

 

فکرش را بکن چی ميشد اگر آدم کوتوله چاق قصه ها بالاخره از لابلای کتابهای قديمی و خاک خورده، از توی ورق های زرد و نارنجی بيرون ميآمد بيرون و به هر کدام از ما فرصت سه تا آرزو کردن ميداد. آنوقت چه آرزويی ميکردی؟ چی ميخواستی؟

کاش اينقدر برای رسيدن به آرزوهامون کاشکی ها را حرام نميکرديم.

گاهی با تمام وجود احساس ميکنم چيزی را فراموش کرده ام. شايد يک کليد گره گشا يا يک اسم شب که قبلاً تمام درها را به رويم باز ميکرد. مدتهاست پشت اين درهای بسته ماندم نميدانم آن کليد را کجا گذاشتم. اسم شب را هم به کلی فراموش کردم

نوشته شده توسط ندا оя ساعت 10:21 PM | لینک≤  | 

باز هم منم و يک دنيای جديد، منم و يک اتفاق.

چقدر از اين اتفاقات حساب نشده و سر زده بدم ميآد.

باز هم دلم ازت گرفته.از دست تو و خودم.از هر چيزی که به من و تو ربط داره دلم پر است.

نميدانم چرا با تمام اين چيز ها هنوز دلم نميآد به جای روز اول بنويسم روز آخر! به جای ما مثل هيچکس بنويسم ما مثل همه کس!

ميدانم از اين به بعد همه اين نوشته ها را خواهی خواند.بدان اينجا دنيای صداقت است.اينجا هيچ سيلی صورتی را بی بهونه سرخ نميکند.اينجا همانجايی است که چشمها با هيچ اراده اي دروغ نميگويند.اينجا همان جايی است که تو هميشه دلت ميخواست بهش برسی. همانجايی که آرزو داشتی يک بار ها که شده دزدکی سرک بکشی توش و ببينی چه خبر است.

اينجا ته ته دل من است.همان دلی که گرد و غبارش شيشه چشمهام رو هميشه پوشانده بود.دلی که هيچوقت نخواستم و نذاشتم بيای و ببينی اونجا چی ميگذرد. و حالا که اين کار را کردم نميدانم کار درستی کردم يا نه؟

حالا هم پشيمانم هم خوشحال. خوشحال از اينکه به آرزوت رساندمت و حرفهايی را اينجا برات ميگم و مينويسم که دانستن و خواندنشان آرزوی هميشگی تو بوده و هست.اينو يقين دارم.و ناراحت از اينکه کی منو به آرزوم ميرساند؟

پس فقط ميگم خوش آمدی.قدر اينجا بودن را بدان.

خوشحالم خيلی زياد. از اينکه اين غايب هميشگی نوشته هام بالاخره بالاسر اين همه حرف و آرزو حاضر شده.

حرفهايی که هيچوقت از زبان خودم نشنيدی و از اين به بعد هم نخواهی شنيد.و اين هميشه تنها چيزی بود که عذابت ميداد.سکوت و سکوت و سکوت.!

سکوت هميشگی من تنها بهانه بود برای شروع يکی از همان اتفاقهای سرزده هميشگی، ولی حالا ديگر خودت همه چيز را خواهی فهميد.

فقط سعی نکن از من يک آدم ديگه بسازی، من همينم که ميبينی.شايد بتوانی مجبورم کنی بهت فکر نکنم،شايد بتوانی مجبورم کنی آنی بشوم که تو ميخواهی ولی اينو بدان هيچوقت نميتوانی آن چيزی که تو دل من است بيرون بکشی.شايد به ظاهر بشوم يک آدم جديد ولی دل من هميشه يکی است نه تو نه هيچکس نميتواند عوضش کند.

شايد از روی صورتم اين گرد غم را پاک کنی ولی از روی دلم نميتوانی هيچی را پاک کنی.

 


 

آنچه آتش به دلم مي زند ، اينك ، هر دم

سرنوشت بشرست ،

داده با تلخی غم های دگر دست به هم !

 

بار اين درد و دريغ است كه ما

تيرهامان به هدف نيك رسيده است ، ولی

دست هامان ، نرسيده است به هم !

نوشته شده توسط ندا оя ساعت 10:50 PM | لینک≤  | 

 

گلهای رز قرمز و ليمويی! عروسک هايی که هر کدامشان يک قلب قرمز و قشنگ را بقل کردند و هيچ جور حاضر نميشوند ولش کنند.

 

آدمهايی که اين روز ها همه دنبال بهترين ها و قشنگترين جمله ها ميگردند.

 

والنتاين باز هم آمد مثل هميشه مثل هر سال. والنتاين يک بهونه ديگر برای گفتن دوستت دارم،يک بهونه جديد برای خاطره ساختن!!

 

و باز هم مثل هميشه و هر سال بدون حضور تو. تويی که امروز بدون تو حتماً بی معنی ترين روز زندگی است.

 

نميدانم چند تا ديگه از اين روزای بی معنی بايد بياد و بره تا امروز برای ما هم معنی واقعی خودش را پيدا کنه؟چندتا ديگه از اين 365 روز ها بايد بشمارم؟

ولی من باز هم بدون تو بدون وجود و حضور تو اين روز را با خاطره های خوب تو سر ميکنم و ثانيه ثانيه امروز دعا ميکنم برای سال آينده.کاری که پارسال هم کردم.....

 

ولی مهم نيست اين را هم ميذارم به حساب سرنوشت مثل بقيه چيز ها.ولی بدان خودت گفتی يک روز هم روز ماست!!!من منتظر آن روز هستم که هر وقت از سال که باشه برای من والنتاين باشه.

 

تو که نميبينی ولی عزيزم دوست دارم با همه اتفاقاتی که افتاده و ميفتد باز هم دوستت دارم. و اينو ميدانم آدمی که به خاطر من از همه چيزش گذشته لياقت دوست داشتن را دارد.

 

فقط کاش امسال با هر سال فرق ميکرد.

نوشته شده توسط ندا оя ساعت 10:49 PM | لینک≤  | 

 

 

 

ميروم آهسته ، بسوی خلوت تنهائی خويش ، سرزمينيست بسی گسترده ، سرزمين دل ِ رويائی من ،
من در اين کشور ِ دل ، شنوم زمزمه ای روحانی ، که بُوَد از دل صحرائی من ،
که به من ميگويد : " به چه مي انديشی؟ عشق يا عشق اهورايی؟ "
من نوائی ز دلم ميشنوم ، که به من ميگويد : " عاشقی ار بايد ، عشق پنهان به دلت جای بده ... " ،

هيچکس را مگذار ، که بفهمد به دلت ، هست گنجينه عشق ،
گر از اين آدميان ، يکنفر عشق تو را ميفهميد ، بر دلت مُهر جنون ميزد و بعد ، گنج تو ميدزديد ...

شده بد دنيائی ، همه نامرد شدند ، همه بی مهر و محبت ، همه دلسرد شدند ،

همه گويند که عشق دل را ، دور بايد انداخت ، خانه ای بايد ساخت ، زندگی بايد کرد ،
عشق دل يعنی چه ، عاشقی هست جنون ، همه گويند به من ديوانه ...

هر زمانی گذرم بر سر بازار افتد ، مرد و زن ، پير و جوان ، همه بر من خندند ،

شوم انگشت نشان و همه بر من گويند ، شده ای ديوانه ،
عشق تو بی معناست ، فکر نان کن مجنون ، ما ندانيم که ليلا به کجاست ...

همگان در پی آمال دل و اغراضند ، همه آدميان در دل من غمسازند ،

همه مست و خوابند ، خواب سنگين چون مرگ ،
دل من بيدار است ، مانده ام روی درخت عشق همچون يک برگ ،
من هنوز معتقدم ، ميتوان بر همه آدميان ، عاشقی را آموخت ،
ميتوان گفت که بايست به دور معشوق ، همچو پروانه به دور شمع سوخت ،
به همه خواهم گفت ، عشق من با معناست ،
و چو منصور اناالحق بزنم بر سر ِ دار ، که بدانند به دل نيز فقط روح خداست ...

به همه خواهم گفت ، به دلم حس غريبی دارم ،

که به من ميگويد : " بايد عاشق شد و رفت ، بادها در گذرند ... "

******************

 

با تمام اين بديها و سختی هايی که کشيدم و کشيديم نميدانم چرا جرأت کندن و رفتن را ندارم.بدجوری عادت شدی. يه عادت قديمی مثل نفس کشيدن.

اينقدر امروز دلم پر است که حتی جای سوزن انداختن هم توش نيست.نميدانم کجای کار اشتباه بود که حالا همه چيز اشتباه از کار در آمده؟من گناهی ندارم، گناه اين عشق از من نيست.از تو هم نيست.ولی تو اينقدر جرات نداشتی که حتی فکر کنی شايد تو هم اشتباهی کرده باشی.

ولی اين هم رسمش نبود که اينجوری تنهام بذاری!

ديگر مغزم کار نميکند،آخه سه سال پيش از کار انداختمش تا قلبم فرمانروايی کند.حالا هم که قلبم شکسته مغزم حاضر نميشه کمکم کنه.حسابی تنها شدم.

ميگی منو ميفهمی. ولی هيچوقت نخواستی بدانی توی دلم چی ميگذرد! نخواستی بدانی حرف دل من چيه؟

خيلی سخته از چيزی رنج بکشی ولی نتوانی ازش دل بکنی.خيلی سخته رنج کشيدن از چيزی عادتت بشه....

نوشته شده توسط ندا оя ساعت 10:13 PM | لینک≤  | 

 

منو ميفهمی؟ ميدانی چی ميگم؟آيا از جنس تو هستم؟ از جنس آب و خاک و نور؟ آيا به زبان تنهايی تو حرف ميزنم؟ حاضری يک بار فقط يکبار به جای من فرياد بزنی؟

کاش سکوت خودش يه فرياد بلند بود آنوقت من ديگه يک آدم ساکت نبودم. با هر بار سکوت کردن درونم را فرياد ميزدم و خالی ميشدم از اين همه سکوت و سکوت.

کاش تو ميدانستی چی ميگم؟کاش از درون من خبر داشتی! کاش ميآمدی بهم باز هم ميگفتی نترس عاشق بمان

من ديگه هميشه ميترسم، از عشق و عشق و عشق ميترسم.

تو گفتی عاشق باش دنيا مال عاشق هاست! عاشق شدم ولی همه دنيا رو از دست دادم.

گفتی مهم نيست عاشق بمان آسمان مال عاشق هاست! به آسمان نگاه کردم، چندتا پرنده توی آسمان من بودند که هيچوقت حاضر نشدند آسمان را به خاطر من ترک کنند.آنها خيلی عاشق آسمان بودند.

گفتی نگران نباش دريا مال تو ولی عاشق باش. دريا پر از ماهی بود که عاشق دريا بودند و بدون آن ميمردند.

گفتی مهم نيست نگران نباش.....

گفتم سکوت سهم عاشقهاست. حالا از وقتی يادم ميآد سکوت کردم. سکوتی بزرگتر از عشق ماهی به آب، بزرگتر از عشق پرنده به پرواز.

ميگن کيفيت عشق به نرسيدنش است. ولی عشق ما دارد کم کم سرشار از کيفيت ميشود و اين آن چيزی نبود که ما ميخواستيم.

رسيدن ما هم بهم دارد ميشود يک آرزو که براورده کردنش هم کار هيچ غول و چراغ جادويی نيست! اين هم آن چيزی نبود که ميخواستيم!

برای همه اين نخواستنها هيچ بهانه اي وجود نداشت جز زمين و آسمان همان متهم های هميشگی دنيا!

حالا ديگر متهم کردن زمين و آسمان هم دردی دوا نميکند. اينبار گفتيم کتاب سرنوشت ما را يا بد خط نوشتند يا از سر اجبار!

 ولی اين هم بهانه خوبی نبود.....

نوشته شده توسط ندا оя ساعت 10:39 PM | لینک≤  |